Monday, June 30, 2008
Saturday, March 29, 2008
مادر
دیروز که کاغذ را برداشتی، فهمیدم اصلا نباید نوشتش
فهمیدم اصلا نباید آنگونه زندگی کرد که نتوانی بگویی کجایت درد می کند
فهمیدم عاشقانه هایم را می فهمی و حتی می دانی زخم هایم را کجا پنهان می کنم
فهمیدم، نباید قوی بود، نباید ضعیف بود، نباید بود، نباید کتمان کرد بودن را
می دانم مادر، زندگی را نباید در پناه اشک هایمان پنهان کنیم
می دانم مادر، باید آرام بود، آرام خواند از زندگی و مرگ را پنهان کرد
اما مادر من برای زندگی پیر شده ام و تو نیز
جدیدا جوان ترها به گونه ی دیگری دلبری می کنند
می دانم مادر، نباید دروغ گفت
اما مادر به راست هایم می خندند
و آشناهایشان می پرسند «جدی؟»
و من چاره ای ندارم جز خندیدن، جز پذیرفتن نبودن
می دانم مادر، باید فریاد زد، باید گریه کرد، باید مست شد
میدانی مادر، خسته شده ام
نخند، کرگدن ها هم گاهی خسته می شوند، گاه پیر می شوند، گاه می میرند
گاه می پرند
می دانی مادر، دردل های طولانی شبانه مان را دوست می دارم
و می دانم که می دانی، معنای دوست می داشتن را
دوست می دارم، آنگاه که برایت از درون آدم ها صحبت می کنم
و از احساسم که بی پروایانه بیرونش می ریزم، آنگاه که درونم را می خراشد
برایت از حیله ی آدم ها می گویم و می خندیم به مکر های این مردمان
آنگاه که نمی دانند، می دانیم در خفا چه کرده اند
می دانی مادر دلم می خواهد بد باشم، دلم می خواهد بدرم آدمیت را
که گناه از آدمیان نیست
مادر، ما گناهکاریم، برای به دنیا آمدنمان، برای عاشق شدنمان، برای دوست داشتنمان
مادر ما گناهکاریم، برای انتخاب کردنمان، برای آنگونه بودنمان
امروز می دانم نباید لا به لای درخت های سیب دنبال درخت آشنا گشت
تنها آشنای حقیقی من،
دوستت می دارم، به اندازه تمام شب های بیداریت، به اندازه ی همراهیم که هرچه کردم جبران نشد
به اندازه ی یک قول و به اندازه ی یک دنیا
Saturday, March 22, 2008
Psychopomps
صبح گنجشککان بی خبر یادت را آوردند و من از خواب پریدم
و من ایمان آوردم به دوست داشتنت
و اعتماد کردم به نشانه ها
آمدم که نو شدن چیزی را فریاد بزنم ، حکایتی که روایتش هم جنون زندگی را در من بیدار می کند
Thursday, February 28, 2008
خدایگان کجایید
پر از نوشته های نا تمام شده ام
پر از ساعت های فراموشی و پر از لحظه های گمگشتگی
پر از پرش نا بهنگام عقربه ها و پر از داغترین سیاه چاله های ذهنی
که می سوزاندم پی شب نشینی های سحر گاه
و خیزش ناهنجار احساس که پرتابم می کند از این زندگی
و غربت دیوانه وار دیوار ها و شمعدان جادوییت که برای چندمین بار برجای مانده است
این هم شده است از آن طلسم های روزگار که به خون بسته ای
درست مثل شقیقه ام که هنوز تیر می کشد گاه و بی گاه
عجیب داغم و بدنم می لرزد از لرزش آونگ وار نگاه
و پاهایم که بی هیچ بهانه کشیده می شوند پی آرزویی از جنس تولد
و آروزی خورشیدی که گرمایش بسوزاند اعماقم را، ریشه هایم را
و انتظار اولین باد بهاری که با خاک آشنایم کند
و قصه آدمکی که در اوج زندگی مرد
می نویسم برای آنکه، می خواهم بداند دلم عجیب برایش تنگ شده است
برای آنکه می گفت :
و دگر بار چنان بال زنم که دگر هیچ شراری به خیالم نرسد ....
نوشته شده توسط ماکان در 18:28 2 نظر
Labels: خدایگان کجایید
Saturday, January 12, 2008
آن زمان که دختر همسایه
سخت است روزگار ما
هر دم از پنجره به فضای خالی روبرویمان می خندیم مبادا که دخترک همسایه آمده باشد و خنده ی ما را ندیده باشد
نترس
دخترک همسایه هم که می گذرد نخودی می خندد مبادا که جواب خنده ات را نگرفته باشی
می دانی پیر شده ایم آخر، چشم مان سوی سابق را ندارد
Wednesday, January 09, 2008
و هنوز هم باور می کنم که تفننی است
خسته شده ام از بی درو پیکر گزیدن کلمات که همه بیشتر محدودیت هستند تا ابزار
اوج هنر هنرمند لحظه ایست که تصور کشتن را به تصویر می کشد که من روزها ست خویشتن خویش کشته ام و مجالی نمانده است برای گفتگوی صمیمانه
و این ثانیه ها که بدون هیچ گونه هوده می گذرند، بی آنکه در من وقعی برانگیزند
همه و همه حکایت دیگری است
این برف لعنتی هم عجیب زمین گیرمان کرده ، مانده ام و خاطراتی که محل یقین باقی نمی گذارند
مانده ام و کوله باری که زمین گذاشمش لختی ....
به قول نیچه «کوتاه ترین فاصله ی بین دو قله، مسیر مستقیم است که آن هم گام های بلند می خواهد »، ما هم که پای رفتن نداریم
معجزات هم که کم اتفاق می افتند و خداوند کارهای دیگری هم برای انجام دادن دارد
می ماند راه غیر مستقیم که ما اکنون در دره اش خفته ایم و یا طی طریق به بالهای خیال که عجیب شهره ی شهرم به این فعل
توهم هم که عود کند بال پرواز هم پیدا می شود. حال می شود غار غار کرد که بال هم داریم و خیالمان نیست آشفتگی دیگران
این هم می شود نوای انده بارمان که هیچ مصداقی ندارد و گیر هم ندهید به کلامم و پیوستگی متن که خود عمری را در راه محاسبات درون متنی گذرانده ام
نگران نباشید. هنوز زنده ام به نفسی که بالا و پایین می رود و هنوز هم می نویسم و هنوز هم باور می کنم که تفننی است
Sunday, January 06, 2008
برای مردی که بسیار بزرگ بود
و این روزها عجیب سخت می گذرند و من هر روز به یاد می آورم که چگونه بودیم
و این روزها غریب می گذرد که دیگر انتظارت سخت شده است
روزهای اول به خبر بازگشتت گذشت
و روزهای بعد به عشق کشیده ای که هنگام دیدن نثارت می کنم
و این روزها به امید .... که دیگر می ترسم آن هم نماند
عجیب صحبت می کنند از تو و آن خنده ی بی قیدت که شاید هرگز ندیده باشند
غم مانده است از هر آنچه با هم کردیم و از هر آنچه با هم گفتیم
که دیگر نیستی که به کودکیمان بخندیم و بخندیم به حماقت هایمان
و به یاد می آورم هر آنچه از تو پنهان کردم
و به یاد می آورم هر آنچه که آموختم که هر دو در این فن انتخاب گر بودیم
و به یاد می آورم همه چیزت را و آن نوای پاک که از شنیدن نامت در خاطرم می پیچد
مگدار برای تو بگریم که عجیب دلم تنگ شده است. برگرد !!!!؟
Friday, December 28, 2007
بیا که دیگر حالم از حرف های ترحم انگیز دیگران به هم می خورد
و سالهاست که پنهان می کنی که من و تو جویمان حتی از یک آبادی هم نمی گذرد
نترس از واکندن سنگ ها که شاید سنگ های من بیشتر از تو باشد
که هر آنچه خواستی از سهم سنگ هایم مال تو
نترس از زورآزمایی، هر چند هزاران بار از تو قویترم
که به روز واقعه گریه های کودکانه ات لشکری برایت خواهد ساخت
فقط بیا که دیگر حالم از حرف های ترحم انگیز دیگران به هم می خورد
Friday, December 14, 2007
دنبال قبرها که بگردی، می فهمی پیرهای شهر زندگی را بیشتر می شناسند
و سخت است میان سیمان های خیس پیدا کردن قبرت
که تنها نشانش خنده ی توست بر فرازش، که دیگر نیست
تا آمدنتان زیاد مانده است ای نا بسامان ترین تماشاگران
که تنها سرگرمیاتان دیدن ترس من است از دیده شدن زخم های پنهان بدنم
دلم خیالی می خواهد عاری از زندگی
همانگونه که دلم زندگی می خواست عاری از خیال
و عجب خموده ام در میان خویش به یاد آن روز که بی خویش از این خواب گذشتم
به یادم نیاورید، که خنده هایتان و ناز قدم هایتان را قاب کرده ام به دیوار خانه ی ابدیم
و هر روز گوشه ی این گوشه را می خراشم به باقیمانده ی ناخن هایم
و عمق شکاف هر روز بشتر و بیشتر می شود
که مبادا بدزدید خاطرات کس دیگری را به کلامتان
که هرکس می داند سهم خنده اش را از مرگم
که ... ؟
عجیب حزن قریبی دارد این روزگار
و زندگی که آآشفتگیش را مدیون ندای گنجشککانی است که آرامش را به هیاهو فریاد می زنند
شما را به خدایان نپرستیده تان قسم، شمشیرهایتان را تیز کنید، طاقت کبودی ندارم
Thursday, November 22, 2007
می دانی روزگار عجیبی است، زندگی بازیش گرفته و نمی فهمد خستگی مفرط ما را
راستی گشتم به دنبال آنچه گفتی و مانده ام در نتیجه ی جستجو که بگویم یا نه
می دانی حداقل فایده ی حرف زدن با نسترن این ست که خنده هایش سنگین نیست
و اخم نمی کند وقتی که با خنده بگویی حوصله اش را نداری
و کنجکاویش عجیب کودکانه است تا احمقانه
معتاد شده ام به قهوه ی تلخ ؛ عجیب دلم تنگ می شود هر ساعت برای یک خیال پر از تلخی
معتاد شده ام به ساعت ها سر در گریبان بردن، معتاد شده ام به ساعت ها
راستی، نمی دانم چقدر باورم می کنی اما عجیب ایمان دارم به شهودت و عجیب باور نمی کنم چیدمان کلامت را
ما به دنیاییم و هیچ جا در این دنیا امن تر از گوری که در آن خوابیده ای نیست
و شلیک خنده آرامت می کند ستاره می خزد پی رگ گردنت
راستی امروز جواب یک سوال را می دانم ، به اندازه ی زندگی دوستت دارم نه کمتر و نه بیششتر
Friday, October 26, 2007
دیشب اینجا یک نفر مرد
و من از بالای پله ها تماشا کردم جان دادنش را
دیشب اینجا یک نفر مرد
و من زودتر از همیشه خوابم برد
دیشب اینجا یک نقر مرد
و ... !؟
دیشب یک نفر اینجا مرد
و من آرزو کردم کاش به جای او تو بودی
Wednesday, October 10, 2007
شاید و شاید
چیزی مثل انسان بودن
چیزی از درون تو
و آسمانی که آرام آرم پایین می خزد
و دسته کلیدی که می دانی هیچکدامشان باز نمی کنند در بسته ات را
و ...
و امید
آهای روبه راه ترین قدم های تاریخ بشریت
آهای آشفته ترین تفکران تمدن
من یک بار دیگر و تنها یک بار دیگر بر خواهم خواست
شاید که ختم به خیر شود حکایت من و خدایگان
شاید که ختم به خیر شود حکایت من و آدمیان
شاید که ختم به خیر شود حکایت من و خویشتن خویش
شاید که آغاز گردد حکایت من و تو
شاید ....
Saturday, August 04, 2007
و من آرام آرام دیرم می شود
و هنوز هم یک جای کار می لنگد و هنوزم می چرخم به دنبال ابمانی که روزگار درازیست از دست رفته است و هنوز هم جای گلوله ها می سوزد و جای بوسه ها آرام خوابیده ام و هیچ خبری نیست از فریادی که در گلویم خفته است آرام مرده ام و هیچ خبری نیست از بغضی که در فلبم زندانی شده است آرام پوسیده ام و هیچ خبری نیست از کرم ها که جمع کنند خرده ریز دندانهای به هم فشرده ام را آرام آرام آرام و من هنوز به آرام بودن عادت نکرده ام می بینی پاک کنم خیلی وقت است تمام شده و من آرام آرام مچاله می شوم زیر بار سنگینی نگاه هایی که دیر زمانی بود فراموش کرده بودم هرس کردنشان را و من آرام آرام خسته می شوم از بودن و من آرام آرام دیرم شده است؛ می دانم که می دانی باید رفت می دانی دروغ است گفتن حقیقتی که انکارش می کنی و من آرام آرام دروغ می گویم
Friday, July 20, 2007
روزگار وحشی بودن
دلم لک زده برای روزگار وحشی بودن، روزگار خنده های بی قید، روزگار بی دقدقه ی برداشت ها ... امروز یاد نیمه شب بارونیم، شب آسمون سیاه، زمین خاکستری و خانه ی قرمز، یادت هست عوضی، پنهان شدی در پشت اشک ها روزگار غریبی است، این روز ها همه دیر می رسند، زمانی می رسند که یا کشته ام و یا مرده ام و می ایستم دور از صحنه و می خندم ، ریز ریزو سر تکان می دم با نوای درونیم دایره بدجوری بزرگ شده است و نیست در من توان رقصیدن، می دانی روی تعداد اذیت می کند دیدن چشم ها دارم ولخرجی می کنم ، آرامش افسانه ایم را سپر کرده ام و تو خوب می فهمی ، حتی وقتی تلاشی نمی کردی ، حتی وقتی نمی خواستی، حتی وقتی می دانی توانی ندارم و فریاد می زنی " لیاقت نداری " ... !؟ خسته ام و بسیار دور است کوه من و بسیار دور است لحظه های بودنی که از دست داده ام و بسیار نردیک است سفر، نوبت عاشقیست یک چندی می دانم پریدن از ارتفاع امید به آغوش باز می خواهد اما من می پرم و پس می زنم دست ها را ، باشد که بازگردد روزگار وحشی بودن
نوشته شده توسط ماکان در 00:16 0 نظر
Labels: روزگار وحشی بودن
Sunday, July 08, 2007
While stocked in the hands of the one who brings me into mysterious world of oblivion, the god didn't believe my words while whispering in the air
"I'll miss you!"
نوشته شده توسط ماکان در 22:12 2 نظر
Labels: شاید کرگدن







