Sunday, August 26, 2012

همه چیز می‌گذرد

همه چیز می‌گزرد
این را می‌شود از لبان به هم دوخته مان فهمید
تنها تویی که نمی‌گزری

Friday, August 17, 2012

عاشق دو چیز بودم: خنده‌های بی قید و خواب دم صبح
و تو هر دو بودی

Tuesday, April 03, 2012

بعد از تو

بعد از تو با هر که می‌شد، هر چه می‌شد امتحان کردم
--- آخرین آلارم ساعت ۷ ---

Monday, April 02, 2012

کوشی

از آن شب‌هاست که فقط دلم می‌خواهد سرم را بکنم بیرون پنجره و داد بزنم. کجایی بی شرف؟

Friday, March 23, 2012

من و خارپشت و عروسکم


امروز، همه که از کلاس می روند بیرون، به پرستویی که روی تابلو نقاشی شده، می گویم: «کی تو را توی قفس انداخت»؟

می زند زیر گریه و می گوید: «نقاش مرا از توی آسمان آورد روی تابلو و بعد هم بیخود و بی جهت دورم را با میله های قفس احاطه کرد».

می گویم: «من یک کتاب خواندم که درباره یک توکای زندانی نوشته شده. توکا آن قدر به میله ها فشار می دهد که میله ها از هم باز می شوند و توکا می آید بیرون».

فردا صبح که به مدرسه می روم، می بینم میله های قفس باز شده و پرستو نیست.

خانم معلم بابا نصرت را صدا می زند و می پرسد: « تابلو را عوض کرده اید»؟

بابا نصرت پیر چند بار چشم های خاکستری اش را باز و بسته می کند و با دقت تابلو را تماشا می کند و می گوید: «نه».

می گویم: «خانم، آنجا را نگاه کنید. پرواز کرد»!

همه سرها به طرف دورترین نقطه آسمان، آنجا که خال سیاهی به چشم می خورد، برمی گردد.

خانم معلم خشمناک از بالای عینکش به من زل می زند. بعد هم فکرم را از توی مغزم می کشد بیرون، می اندازد توی قفس و می گوید: «زیادی بلند پروازی می کند»! اما فکرم میله های قفس را فشار می دهد، می آید بیرون. خانم معلم کف دستم صدتا خط کش می زند و بچه ها به من «خفت، تنبل»! می گویند.

پسر همسایه مان سه سال است که زندانی است. صدای گریه مادرش تمام اهل کوچه را می گریاند. پیش مادرش می روم و می گویم: « می خواهید یک حدف حسابی به شما بزنم»؟

می گوید: «بله».

می گویم: «پسر شما از توکا و پرستو هیچ چیز کم ندارد. اینها هر دو آن قدر به میله های قفس هایشان فشار آوردند که میله ها از هم باز شدند و آنها هم آزاد».

فردا بعداز ظهر که از مدرسه می آیم، همسایه مان جلوی خانه گوسفند قربانی کرده است. صدای پسر همسایه مان را می شنوم که بلند حرف می زند: «آره، همین جور میله ها را فشار می دادم تا ...».

جلوی مدرسه مان یک عالمه آقای تفنگ به دست ایستاده اند. همه شان عصبانی هستند و پشت دیوارها کمین کرده اند. یک پسر جوان در کنار جوی آب افتاده و دور و برش پر از خون است. چشمانش که باز مانده اند، آبی هستند و به آسمان خیره شده اند؛ آنجا که یک کبوتر سفید دور می شود. جلو می روم و دستش را می گیرم. دستش گرم است

یکی از آقاها می گوید: «کوچولو، برو کنار». صدایش کلفت است.

بدنم می لرزد. می روم دستهایم را دور گوش او حلقه می کنم و می گویم: «شما او را کشتید»؟

چپ چپ نگاهم می کند. بعد، چشمانش پر از اشک می شود و سرش را بر می گرداند آن طرف. بغضم می ترکد و دانه های درشت اشک روی گونه ام جاری می شود. به خانه که می روم، عکس آقای تفنگ به دست را می کشم که دارد گریه می کند و عکس آن پسر جوان را که دو بال آبی دارد و بر فراز ابرها پرواز می کند


Thursday, March 22, 2012

خاطرات سوخته

و می‌دانم صبح که شود، باور نخواهم کرد چه چیزها که گم شده‌اند و چه چیزها که از بد حادثه باقی مانده‌اند. می دانم چمدان مرا خاطرات دیگران پر خواهد کرد.

Thursday, March 15, 2012

و زلمرگ شو به پنجره و شب ساکت بی‌انتهای بی ستاره‌اش و بگو با تشخند و رنگ سبزی که همه‌جا و همه‌کس را با آن می‌بینی: کو حالا تا صبح. تازه اول عشق است

Runaway


من فراری آفریده شده‌ام. این را اولین بار به مادر گفتم
نمی‌دانم مرا می‌فهمید یا تنها از سر آنچه من و او می‌دانیم سر تکان داد
...
و حالا بعد سالهای سال که می‌گذرد نمی‌دانم دیگر
که فراری آفریده شده‌ام یا تنها به فرار کردن عادت کرده‌ام

القصه، هرجا که بروم مقصد همین‌جاست، گوشه‌ای که هیچ کس نمی‌داند، پناهی که هیچ کس پیدایم نمی‌کند
...
و من هربار با کوله‌باری تازه باز می‌گردم

Wednesday, November 30, 2011

هیج وقت وطن‌پرست نبوده‌ام
هیچ وقت به ملیتم، قومیتم، زبانم، خانوده‌ام، جنسیتم و هر آنچه که انتخابش از عهده‌ی من خارج بوده افتخار نکرده‌ام

اما حس شرمنده‌گی را می‌فهمم، حس پایین انداختن سر را به خاطر آنچه انجام دادن یا ندادنش در دستان تو نبوده‌است. حس بیانیه‌ای را می‌فهمم که تنها می‌گوید من از جنس اینها نیستم


Tuesday, November 22, 2011

امروز در ذهنم خلائی دیدم میان بودن، نبودن، هیچ بودن و هیچ نبودن، هرچند که دیوانه‌وار به نظر می‌اید اما حس می‌کنم فضایی هست که در میان این کلمات پوشش ندارد

Friday, October 21, 2011

سنگینی

می نویسم که یادمان نرود چه قول‌ها که نداده‌ایم و چه آسمان و ریسمان که نبافته‌ایم

دلم برای سنگینی چیزی تنگ شده که دیگر نمی‌دانم چیست

Friday, October 16, 2009


می­آیی با هم "Stairways to Heaven" بخوانیم؟

Monday, October 27, 2008

دخترک همسایه این روزها دیگر کنار پنجره نمی نشیند، شاید چون خودش مثل اسباب بازیهایش کهنه شده اند
شاید چون بازی های این روزگار، رنگ و بوی ماندگی ندارند. می آیند، می روند و نمی شنیند
شاید چون کرگدن ها قسمت کرکس های پیری شده اند که ... نمی دانم
دخترک همسایه این روزها سخت مریض است و دیگر بیمارستان راهم نمی دهند تا با هم بشینیم و نخودی بخندیم
دخترک همسایه این روزها آنقدر مریض است که نمی داند گریه کند یا بمیرد
دخترک همسایه این روزها آنقدر نیست که شب ها وقتی خوابش می برد بوسه هایش را نثار گل ها پژمرده ی گلدانش می کند
دخترک همسایه این روزها زندگی را برای زنده ماندن ادامه می دهد
دخترک همسایه این روزها نه احمق است و نه حتی زیبا
و من برای اولین بار دلم برایش تنگ می شود

Saturday, March 29, 2008

مادر



دیروز که کاغذ را برداشتی، فهمیدم اصلا نباید نوشتش

فهمیدم اصلا نباید آنگونه زندگی کرد که نتوانی بگویی کجایت درد می کند

فهمیدم عاشقانه هایم را می فهمی و حتی می دانی زخم هایم را کجا پنهان می کنم

فهمیدم، نباید قوی بود، نباید ضعیف بود، نباید بود، نباید کتمان کرد بودن را

می دانم مادر، زندگی را نباید در پناه اشک هایمان پنهان کنیم

می دانم مادر، باید آرام بود، آرام خواند از زندگی و مرگ را پنهان کرد

اما مادر من برای زندگی پیر شده ام و تو نیز

جدیدا جوان ترها به گونه ی دیگری دلبری می کنند

می دانم مادر، نباید دروغ گفت

اما مادر به راست هایم می خندند

و آشناهایشان می پرسند «جدی؟»

و من چاره ای ندارم جز خندیدن، جز پذیرفتن نبودن

می دانم مادر، باید فریاد زد، باید گریه کرد، باید مست شد

میدانی مادر، خسته شده ام

نخند، کرگدن ها هم گاهی خسته می شوند، گاه پیر می شوند، گاه می میرند

گاه می پرند

می دانی مادر، دردل های طولانی شبانه مان را دوست می دارم

و می دانم که می دانی، معنای دوست می داشتن را

دوست می دارم، آنگاه که برایت از درون آدم ها صحبت می کنم

و از احساسم که بی پروایانه بیرونش می ریزم، آنگاه که درونم را می خراشد

برایت از حیله ی آدم ها می گویم و می خندیم به مکر های این مردمان

آنگاه که نمی دانند، می دانیم در خفا چه کرده اند

می دانی مادر دلم می خواهد بد باشم، دلم می خواهد بدرم آدمیت را

که گناه از آدمیان نیست

مادر، ما گناهکاریم، برای به دنیا آمدنمان، برای عاشق شدنمان، برای دوست داشتنمان

مادر ما گناهکاریم، برای انتخاب کردنمان، برای آنگونه بودنمان

امروز می دانم نباید لا به لای درخت های سیب دنبال درخت آشنا گشت

تنها آشنای حقیقی من،

دوستت می دارم، به اندازه تمام شب های بیداریت، به اندازه ی همراهیم که هرچه کردم جبران نشد

به اندازه ی یک قول و به اندازه ی یک دنیا


Saturday, March 22, 2008

Psychopomps


صبح گنجشککان بی خبر یادت را آوردند و من از خواب پریدم

و من ایمان آوردم به دوست داشتنت

و اعتماد کردم به نشانه ها

آمدم که نو شدن را روایت کنم ، حکایتی که روایتش هم جنون زندگی را در من بیدار می کند