Saturday, March 29, 2008

مادر



دیروز که کاغذ را برداشتی، فهمیدم اصلا نباید نوشتش

فهمیدم اصلا نباید آنگونه زندگی کرد که نتوانی بگویی کجایت درد می کند

فهمیدم عاشقانه هایم را می فهمی و حتی می دانی زخم هایم را کجا پنهان می کنم

فهمیدم، نباید قوی بود، نباید ضعیف بود، نباید بود، نباید کتمان کرد بودن را

می دانم مادر، زندگی را نباید در پناه اشک هایمان پنهان کنیم

می دانم مادر، باید آرام بود، آرام خواند از زندگی و مرگ را پنهان کرد

اما مادر من برای زندگی پیر شده ام و تو نیز

جدیدا جوان ترها به گونه ی دیگری دلبری می کنند

می دانم مادر، نباید دروغ گفت

اما مادر به راست هایم می خندند

و آشناهایشان می پرسند «جدی؟»

و من چاره ای ندارم جز خندیدن، جز پذیرفتن نبودن

می دانم مادر، باید فریاد زد، باید گریه کرد، باید مست شد

میدانی مادر، خسته شده ام

نخند، کرگدن ها هم گاهی خسته می شوند، گاه پیر می شوند، گاه می میرند

گاه می پرند

می دانی مادر، دردل های طولانی شبانه مان را دوست می دارم

و می دانم که می دانی، معنای دوست می داشتن را

دوست می دارم، آنگاه که برایت از درون آدم ها صحبت می کنم

و از احساسم که بی پروایانه بیرونش می ریزم، آنگاه که درونم را می خراشد

برایت از حیله ی آدم ها می گویم و می خندیم به مکر های این مردمان

آنگاه که نمی دانند، می دانیم در خفا چه کرده اند

می دانی مادر دلم می خواهد بد باشم، دلم می خواهد بدرم آدمیت را

که گناه از آدمیان نیست

مادر، ما گناهکاریم، برای به دنیا آمدنمان، برای عاشق شدنمان، برای دوست داشتنمان

مادر ما گناهکاریم، برای انتخاب کردنمان، برای آنگونه بودنمان

امروز می دانم نباید لا به لای درخت های سیب دنبال درخت آشنا گشت

تنها آشنای حقیقی من،

دوستت می دارم، به اندازه تمام شب های بیداریت، به اندازه ی همراهیم که هرچه کردم جبران نشد

به اندازه ی یک قول و به اندازه ی یک دنیا


3 comments:

Zahra said...

دوست دارم این نوشته رو. هر از چند گاهی میام می‌خونمش

پ.ن : می‌دونی چند وقتی هست اردیبهشت شده؟ ... اوهوم. یعنی می‌خواستم تو وبلاگ بنویسم اول. بعد دیدم انگار تنها کسی که توی کامنتش واسه‌ش پامچال کوچولوهه مهم بود، تو بودی. خب. این روزا اینجور چیزا واسه کسی مهم نیس. حتا نمیدونم واسه تو مهم باشه یا نه اما گمونم هست. نمیدونم چرا نیاز داشتم به یکی بگم اصلن
شد

babak said...

So passionate...so fervent...it's been a while since the last time I felt myself shaking to a verse! well done...keep up!!

میم. ح. میم. دال said...

awsome