Saturday, March 22, 2008

Psychopomps


صبح گنجشککان بی خبر یادت را آوردند و من از خواب پریدم

و من ایمان آوردم به دوست داشتنت

و اعتماد کردم به نشانه ها

آمدم که نو شدن را روایت کنم ، حکایتی که روایتش هم جنون زندگی را در من بیدار می کند

Saturday, January 12, 2008

آن زمان که دختر همسایه

سخت است روزگار ما

هر دم از پنجره به فضای خالی روبرویمان می خندیم مبادا که دخترک همسایه آمده باشد و خنده ی ما را ندیده باشد

نترس

دخترک همسایه هم که می گذرد نخودی می خندد مبادا که جواب خنده ات را نگرفته باشی

می دانی پیر شده ایم آخر، چشم مان سوی سابق را ندارد

Wednesday, January 09, 2008

و هنوز هم باور می کنم که تفننی است


دیگر خسته شده ام از نوشتن و نوشتن که شده است مستی شبانه ام و صبوحی صبحگاه
خسته شده ام از بی درو پیکر گزیدن کلمات که همه بیشتر محدودیت هستند تا ابزار
اوج هنر هنرمند لحظه ایست که تصور کشتن را به تصویر می کشد که من روزها ست خویشتن خویش کشته ام و مجالی نمانده است برای گفتگوی صمیمانه
و این ثانیه ها که بدون هیچ گونه هوده می گذرند، بی آنکه در من وقعی برانگیزند
همه و همه حکایت دیگری است
این برف لعنتی هم عجیب زمین گیرمان کرده ، مانده ام و خاطراتی که محل یقین باقی نمی گذارند
مانده ام و کوله باری که زمین گذاشمش لختی ....
به قول نیچه «کوتاه ترین فاصله ی بین دو قله، مسیر مستقیم است که آن هم گام های بلند می خواهد »، ما هم که پای رفتن نداریم
معجزات هم که کم اتفاق می افتند و خداوند کارهای دیگری هم برای انجام دادن دارد
می ماند راه غیر مستقیم که ما اکنون در دره اش خفته ایم و یا طی طریق به بالهای خیال که عجیب شهره ی شهرم به این فعل
توهم هم که عود کند بال پرواز هم پیدا می شود. حال می شود غار غار کرد که بال هم داریم و خیالمان نیست آشفتگی دیگران
این هم می شود نوای انده بارمان که هیچ مصداقی ندارد و گیر هم ندهید به کلامم و پیوستگی متن که خود عمری را در راه محاسبات درون متنی گذرانده ام
نگران نباشید. هنوز زنده ام به نفسی که بالا و پایین می رود و هنوز هم می نویسم و هنوز هم باور می کنم که تفننی است

Saturday, August 04, 2007

و من آرام آرام دیرم می شود

و هنوز هم یک جای کار می لنگد

و هنوزم می چرخم به دنبال ابمانی که روزگار درازیست از دست رفته است

و هنوز هم جای گلوله ها می سوزد

و جای بوسه ها

آرام خوابیده ام و هیچ خبری نیست از فریادی که در گلویم خفته است

آرام مرده ام و هیچ خبری نیست از بغضی که در فلبم زندانی شده است

آرام پوسیده ام و هیچ خبری نیست از کرم ها که جمع کنند خرده ریز دندانهای به هم فشرده ام را

آرام آرام آرام و من هنوز به آرام بودن عادت نکرده ام


می بینی پاک کنم خیلی وقت است تمام شده

و من آرام آرام مچاله می شوم زیر بار سنگینی نگاه هایی که دیر زمانی بود فراموش کرده بودم هرس کردنشان را

و من آرام آرام خسته می شوم از بودن

و من آرام آرام دیرم شده است؛ می دانم که می دانی باید رفت

می دانی دروغ است گفتن حقیقتی که انکارش می کنی

و من آرام آرام دروغ می گویم

Friday, July 20, 2007

روزگار وحشی بودن

دلم لک زده برای روزگار وحشی بودن، روزگار خنده های بی قید، روزگار بی دقدقه ی برداشت ها ...

امروز یاد نیمه شب بارونیم، شب آسمون سیاه، زمین خاکستری و خانه ی قرمز، یادت هست عوضی، پنهان شدی در پشت اشک ها

روزگار غریبی است، این روز ها همه دیر می رسند، زمانی می رسند که یا کشته ام و یا مرده ام و می ایستم دور از صحنه و می خندم ، ریز ریزو سر تکان می دم با نوای درونیم

دایره بدجوری بزرگ شده است و نیست در من توان رقصیدن، می دانی روی تعداد اذیت می کند دیدن چشم ها

دارم ولخرجی می کنم ، آرامش افسانه ایم را سپر کرده ام و تو خوب می فهمی ، حتی وقتی تلاشی نمی کردی ، حتی وقتی نمی خواستی، حتی وقتی می دانی توانی ندارم و فریاد می زنی " لیاقت نداری " ... !؟

خسته ام و بسیار دور است کوه من و بسیار دور است لحظه های بودنی که از دست داده ام و بسیار نردیک است سفر، نوبت عاشقیست یک چندی

می دانم پریدن از ارتفاع امید به آغوش باز می خواهد اما من می پرم و پس می زنم دست ها را ، باشد که بازگردد روزگار وحشی بودن


Friday, May 04, 2007



آی آدم ها :
خیلی اسفناکه که اشنایی لحظه های غریب به مراتب دلپذیر تر از غربت لحظه های آشناست
و من دچار دلهره ای هستم که بعد از شهود حاصل می شود، به همین سادگی، به همین ...!؟

Tuesday, January 09, 2007

"I can never read all the books I want; I can never be all the people I want and live all the lives I want. I can never train myself in all the skills I want. And why do I want? I want to live and feel all the shades, tones and variations of mental and physical experience possible in life. And I am horribly limited.
...

Perhaps when we find ourselves wanting everything, it is because we are dangerously close to wanting nothing.”


Sylvia PLath - The Bell Jar