Showing posts with label روزگار وحشی بودن. Show all posts
Showing posts with label روزگار وحشی بودن. Show all posts

Friday, July 20, 2007

روزگار وحشی بودن

دلم لک زده برای روزگار وحشی بودن، روزگار خنده های بی قید، روزگار بی دقدقه ی برداشت ها ...

امروز یاد نیمه شب بارونیم، شب آسمون سیاه، زمین خاکستری و خانه ی قرمز، یادت هست عوضی، پنهان شدی در پشت اشک ها

روزگار غریبی است، این روز ها همه دیر می رسند، زمانی می رسند که یا کشته ام و یا مرده ام و می ایستم دور از صحنه و می خندم ، ریز ریزو سر تکان می دم با نوای درونیم

دایره بدجوری بزرگ شده است و نیست در من توان رقصیدن، می دانی روی تعداد اذیت می کند دیدن چشم ها

دارم ولخرجی می کنم ، آرامش افسانه ایم را سپر کرده ام و تو خوب می فهمی ، حتی وقتی تلاشی نمی کردی ، حتی وقتی نمی خواستی، حتی وقتی می دانی توانی ندارم و فریاد می زنی " لیاقت نداری " ... !؟

خسته ام و بسیار دور است کوه من و بسیار دور است لحظه های بودنی که از دست داده ام و بسیار نردیک است سفر، نوبت عاشقیست یک چندی

می دانم پریدن از ارتفاع امید به آغوش باز می خواهد اما من می پرم و پس می زنم دست ها را ، باشد که بازگردد روزگار وحشی بودن